الان از همون وقتاییه که بی اختیار دستم به نوشتن رفته! و میخواد بگه!
از همون روزی که سر کلاس فیزیک یهو روشو برگردوند و گفت از کجا معلوم که خدایی باشه؟
از همون لحظه ای که گفت قبول داری که ناقص العقلی؟!
و من با تعجب گفتم نه و گفت خب توی نهج البلاغه خطبه فلان این اومده و وقتی قبولش داری پس ناقص العقلی!
از همون وقتی که تشویق کرد تا برم پیج آتئیستا رو بخونم!از همون موقعی که به سمت شاهین ن ج ف ی کشیده شدم!
از همون موقع آرامش خوبمو از دست دادم! منی که توی تک تک لحظاتم خدا رو دیده بودم!
منی که میدونستم فقط وجود اون منو دلگرم میکنه!میدونستم اون تکیه گاهمه!
ازش دور شدم!خیلی دور!
یه وقتایی شبا که میخواستم بخوابم سنگینی قلبم بهم اجازه نمیداد!
وقتی دفتر خاطرات گذشته رو میخوندم وقتی میدیم چقد باهات رفیق بودم حسرت گذشته رو میخوردم
میخواستم بازم همون آدم قبلی بشم اما حرفاش هر هفته مغز منو شستوشو میداد! ماه محرم که دیگه هر دقیقه با صدای نوحه ای که میومد هزارتایی ناسزا و بد و بیراه میگفت!
منی که همیشه محرما حس خوبی میگرفتم دیگه هیچی نمیدیدم!میتونستم حس کنم چقدر قلبم تار شده!
گذشت امتحان ترم دوم پیش رو
برچسب: o h k antigens,o h k spate,
نویسنده: میلاد قاسمی
تاريخ: جمعه
5 آذر
1395 ساعت: 20:55